جهان چگونه معترض شد؟
اگر امروز به صحنه بین الملل نگاه کنیم، به خوبی یک شورش و اعتراض عمومی را در جهان خواهیم دید. از آرزوی تغییرات در آسیای جنوب شرقی تا تحولات گسترده در خاورمیانه و شمال افریقا، از اعتراضات وسیع در شرق و غرب اروپا، تا تحولات آمریکای شمالی و لاتین. ضمن آنکه بسیاری از کشورها هم بستر آمادهای برای اعتراض دارند که بعید نیست به زودی و با یک جرقه آن مناطق هم به آتش اعتراض و خشم تودهها روش شوند.
آنچه اروپای امروز را به اعتراض واداشته، نتیجه سیاستهای وحدتگرایانه سیاسی و اقتصادی است که در آن توجه به هویت اجتماعی گروهها، اقوام و مهاجران، نادیده است. تشدید فاصله طبقات اجتماعی، کاهش سطح خدمات اجتماعی، اجبار به پرداخت هزینه سوء عملکرد اقتصادی چند کشور، توهین به اقلیتهای دینی، سوء رفتار با مهاجران، درجه بندی شهروندان و ناکارآمدی احزاب و دولتها در حل مشکلات و بحران اقتصادی، توجه صرف به نجات بانکها بجای حل مشکل طبقات اجتماعی، عواملی است که ساکنان اروپا را به اعتراض واداشته و گزینه انحلال را برابر اتحادیه اروپایی برافراشته است.
اما در ظاهر اعتراض کشورهای اسلامی خاورمیانه و شمال افریقا، تفاوتهایی با اعتراضات اروپایی دارد. مردم این کشورها، عمدتا به سوی درخواست اجرای فرامین اسلام و برچیده شدن دیکتاتوریها، معطوف است. خودکامگی روزافزون حکومتها، گسترش روابط آشکار و پنهان حکومتها و حاکمان با رژیم صهیونیستی، رواج حاکمیتهای نظامی-امنیتی و سیاستهای ضد دینی، مصرف بیت المال در امور بیهوده یا شخصی حاکمیت و عدم انتفاع عموم، و نظایر آن، منشا انقلابهای عربی را شامل می شود.
گرچه بررسی هر یک از حوادث به نوبه خود، شایسته است و شرایط انحصاری بعضی امکان تعمیم آن را به سایر نقاط نمی دهد، ولی با ملاحظه لیست کشورهایی که از ابتدای سال 2011 درگیر مسائل اعتراض و آشوب بوده اند، این سوال اساسی به ذهن متبادر میشود، که چرا به یک باره و در بازه زمانی محدودی، بسیاری از کشورها درگیر اعتراضات عمومی شدند؟ فصل مشترک این اعتراضها چیست؟ آیا اعتراضها خاصیت سرایتی دارند و اگر چنین است، چه عواملی میتواند در سرایت اعتراضها به سایر نقاط باشد؟
علیرغم همه تفاوتهایی که انقلابها، اعتراضها و شورشهای چند روزه در دنیا با هم دارند، باید عنوان نمود که فصل مشترک بیداری جهانی، حقیقتا آزادیخواهی و اعتراض تودهها به سرکوب است. تودهها از اینکه در طول سالیان، حرفها و صداهایشان شنیده نشده، خشمگین اند. آنها معتقدند، نظامهای حاکم به جای شنیدن صداهایشان، سرگرم تحمیل خواستها و نگرشهای خود بر ملتها بوده اند. در حقیقت موج اعتراض در جهان، فریاد صداهای فرو خفته در همهمههای نخبگان است که اینک آستانه تحمل شنوایی گوش حاکمان را درنوردیده است.
در یک بررسی ساده و ابتدایی بر روی منشا و خاستگاه آزادیخواهی کنونی و اعتراض همگانی به سرکوب، می توان به چهار عامل دارای نقش در دنیای معاصر یعنی «جهان تک قطبی»، «دموکراسی»، «رسانه» و «سرعت تغییرات» توجه کرد:
1- پس از جنگ سرد و فروپاشی شوروی، تصور جهان تک قطبی، ایده یکه تاز حاکمیت جهانی شد. جهان تک قطبیو و تبلیغات گستردهای که حول آن انجام شد، در کنار تلاش امریکا برای تحمیل این ایده به کشورها و ملتها، باعث ورود بی برنامه و بعضا اجباری فرهنگ و طریقت سرمایهداری به جوامع شد. این ایده، بجای آشتی با فرهنگها، فقط در فکر بلعیدن و حذف فرهنگها و گروههای اجتماعی بود. مقاومتهای صورت گرفته در برابر این ایده تحمیلی، گرچه در دوره سیطره هژمونی و یکه تازی سرمایه داری به چشم نمی آمد، اما امروز آن مقاومتهای بظاهر کوچک، عرض اندام کرده و ضمن تهدید جدی تفکر جهان تک قطبی، فروپاشی سرمایهداری را فریاد میزند.
از این رو باید گفت، اعتراض به جهان تک قطبی و عملکرد نادرست آن بویژه در برپایی جنگها و سوق دادن ثروت عمومی به سوی کارخانه های تسلیحاتی که به بحران اقتصادی منجر گردید، نقش موثری در بیداری جهانی داشت. در جهان تک قطبی مرزها از تراز غیرت ملی به یک یادمان قابل احترام تنزل پیدا کرد، دولتها و ملتها (حتی اروپایی-بویژه فرانسه، اسپانیا و انگلستان) استقلال خود را فدای دنباله روی سیاستهای کاخ سفید کردند.
از سوی دیگر، مشی و سیاست حکومتها در برقراری عدالت و آزادی اجتماعی، تغییر کرد و سرمایه معیار توسعه اجتماعی شد. در چنین نظمی (که نظم نوین جهانی اطلاق گردید) گروههای غیر سرمایه دار بی اهمیت شدند. بازار کار و تولید، جای خود را به بازار های مالی و پولی دادند که حاصلی جز افزایش شکاف طبقاتی نداشت.
2- در دورههای اخیر، نظم دموکراسی جهان، برهم خورده است. حاکمیتهایی که به عنوان ضد سلطنت روی کار آمدند، امروز با تشکیل حکومتهای نظامی، دیکتاتورتر از سلاطین و پادشاهان عمل میکنند. کشورهایی که در قالب جمهوری و نظام پارلمانی نیز شکل گرفتند، با استحاله احزاب سیاسی روبرو شده اند. در این کشورها، احزاب، کارکرد اولیه خود را از دست دادهاند و با تغییر گرایش از پوپولیسم به نخبهگرایی، با ایجاد انحصار در فضای سیاسی، تشکیل تک حزبها یا دو حزبها، به مرور به مافیای اجتماعی اقتصادی تبدیل شدهاند. یعنی امتیازات و تصمیمهای اجتماعی و اقتصادی، بصورتی افراطی، به احزاب و دسته جات سیاسی معطوف گردید. کارشناسی و توجه به خواست اکثریت، برابر فشار لابیهای سیاسی رنگ خود را باخت. انحصار گرایی طبقه سیاستمدار و نخبه، موجب فراموش شدن و ضعیف شدن سایر طبقات اجتماعی شد و بالتبع مردم هم پاسخ آنها را دادند. کاهش فوق العاده مشارکت مردم در انتخاباتهای سالیان اخیر، در بسیاری از کشورها، در حکم تذک جدی به حاکمیتها بود که نادیده گرفته شدن آن، موج اعتراضها را رقم زد و اینک نفسهای دموکراسی غربی و تحزب را به شماره انداخته است.
3- گسترش رسانهها، ارتقای آگاهیهای عمومی از طریق آن، که همراه با بالاگرفتن میل به تغییر بود، نقش موثری در بیداری جهان داشت. سرمایهداری می اندیشید که با توسعه رسانه، سلطه خود را بر جهان مستولی خواهد کرد، ولی این حربه، با رنگ باختن سیاست پورنوگرافی و سرگرمی آفرینی افراطی، به آفتی برای نظام کاپیتالیستی مبدل شد. رسانههای مستقل، و در سالهای اخیر، شبکههای اجتماعی، در کنار رسوایی رسانههای جهانی، بسترهای مناسبی برای بیداری عمومی و آشناتر شدن مردم با حقوق و خواستههای واقعیشان را سبب شد.
4- مسئله دیگر، همه گیر شدن شعار تغییر، در جهان بود. سرعت تغییرات، بویژه تغییرات تکنولوژیکی و ارتباطات، مذاق مردم جهان را تغییر داد. نوگرایی یک خواسته عمومی است که گرچه بنظر میرسید در جهان سیاست دنبال نشود، ولی ناخودآگاه وارد دنیای سیاست شد. البته ورود این شعار در دنیای سیاست چنان ناشیانه بود که امروز به مصیبتی برای سردمداران استکبار جهانی مبدل شده است.
افسارگسیختگی دولت جمهوریخواه امریکا، و شعله ور کردن جنگهای فرسایشی و فاقد مشروعیت، پیروزی دموکراتها را محتمل کرده بود. ولی انتخاب شعار تغییر، جهت اطمینان از پیروزی در انتخابات به امری ناگزیر تبدیل شده بود تا در سایه تغییرات روبنایی، تا پرونده جنگ افروزیهای امریکا، مسکوت بماند. اما این شعار آنقدر همه فهم بود و آنقدر در رسانهها تکرار شد که پس از مدت کوتاهی به خواسته سیاسی ملتها مبدل شد و تودههایی که سالها تشنه تغییر بودند، به مسیر اقدام عملی برای تغییر تشویق شدند.