بیداری اسلامی و آفت فراموشی آینده
تحولات موجود در بسیاری از کشورهای اسلامی و عربی که از آن به «بیداری اسلامی» تعبیر شده است، از آغاز با فراز و نشیبهایی همراه شده است. یکی از مهمترین تحولات مشترک در این جنبشها، «اکنون انگاری» و فقدان آینده نگری است. این معضل به حدی جدی است که آینده تحولات در نقاط مهمی چون تونس، لیبی، مصر، یمن و نظایر آن با ابهام اساسی مواجه است. حتی بیم آن میرود گروهها و جریانهایی که انقلابها را به دست گرفته اند، همان راه دولتهای استبدادی و ضد دینی قبلی را ادامه دهند.
از نشانههای این بیم و نماینده شکل گیری چنین مسیر غیر شفافی، پیوستن امریکا به صف حمایت از تغییرات سیاسی در کشورهای منطقه و حمایت از جنبشهای مردم مسلمان (بجز در بحرین) است. همچنین ارائه توصیههایی که توسط حکومت لائیکی چون حزب عدالت و توسعه ترکیه ارائه میشود.
برای بررسی اوضاع و احوال کنونی منطقه بد نیست که مروری مختصر به تاریخ جهان اسلام، بویژه در سدههای اخیر داشته باشیم. می توان اذعان داشت که تقریبا تمام کشورهای اسلامی در سالهای استعمار، دورهای از استعمار یا قیمومیت را تجربه کردهاند. تنها ایران و ترکیه از این قاعده مستثنی بودهاند که شرایط ترکیه با تجزیه امپراطوری عثمانی و استقرار لائیتیسه در آن، چندان فرقی با سایر کشورهای مستعمره و یا تحت قیمومیت ندارد. در این میان تنها کشوری که از گزند استعمار مستقیم یا قیمومیت (با صرف نظر از اتفاقات بسیار کوتاه مربوط به پایان جنگ جهانی دوم)، مصون بوده ایران است.
این تفاوت بدون شک به یک عامل مهم بر میگردد. در ایران، بعد از روی کار آمدن دولت مقتدر صفوی، همیشه روحیه استقلال طلبی و مطالبه اعمال حق حاکمیت توسط عناصر داخلی به رسمیت شناخته شده است. مردم ایران هیچگاه تصور آینده منهای حکومت ایرانی را نداشته و اجازه ندادهاند چنین تصوری در جامعه پیش آید. این در حالی است که میان سایر ممالک وضعیت به گونه ای دیگر بوده و کشمکشهای فراوانی بر حاکمیتها وجود داشته که حکومتهایی چون اردن، عراق تا دوره صدام، عربستان، شمال افریقا و ... شاهد مثال تاریخی آن است.
این وجه تمایز را در نگاه نخست باید در تفاوت نگرش دینی دوجامعه ایران و اعراب بررسی کرد. جامعه ایران مبتنی بر فقه شیعه، عدالتخواه و ظلم ستیز بوده است، حال آنکه فقه سنی، در دورههای بسیار (بویژه در عصر عثمانی و همچنین پس از فروپاشی عثمانی)، مدارا و همراهی با قدرت مستولی را سرلوحه قرار داده است. افرادی با گرایش دینی مانند عز الدین قسام، که پرچم مبارزه و دادخواهی را بر دوش بگیرند، اندک و همچنین بدلیل اندیشه رایج، فاقد پشتوانه مردمی بودهاند. لذا عمده افرادی که توانستند علیه طواغیت بپاخیزند و حتی با استفاده از خدعه و نیرنگ، پرچمدار استقلال خواهی در دورههای اخیر بودند، نظامیان فاقد ایدئولوژی اسلامی، مانند جمال، اسد، فاروق، قذافی و دیگران بودند که فقدان ایدئولوژی اسلامی آنها را از مردمگرایی دور و نهایتا همه را به ورطه استبداد فرو غلطاند.
در همین راستا، وجود رهبری ذی نفوذ، استقلال طلب، سازشناپذیر و مردمی در ایران در همه اعصار و عدم وجود آن در سایر ممالک مسئله مهمی است که انقلابهای کنونی منطقه را با مخاطرات آن کشورها در گذشته روبرو خواهد نمود. وجود افراد با کفایتی چون شیخ کرکی تا میرزای نایینی، میرزای شیرازی، ملاعلی کنی و دیگران تا خمینی کبیر همواره پاسداری از حاکمیت و استقلال ایران را فرض دانسته اند وباعث تثبیت استقلالخواهی بودهاند، حال آنکه مدارا و تسامح برخی از علمای مشهور اهل تسنن، باعث رشد و نمو استعمار در منطقه و نهایتا شکلگیری و قدرت یافتن سرطان رژیم صهیونیستی شد.
استقامت و تداوم مبارزه تا دستیابی به اهداف انقلاب، ویژگی منحصر به فردی است که تا کنون فقط در بحرین که روحیهای برگرفته از روحیه ایرانیان دارد، موجودیت یافته است. پس اکنون که آینده انقلابها مبهم و بعضا بیمناک است، به نظر می رسد، راه چاره البته نه در گسترش تشیع، بلکه مبارزه با روحیه سازشکاری و دور کردن روحیه تساهل و تسامح سیاسی از جهان تسنن است. مسئلهای که با چالشی جدی نیز روبرو است. سخت گیریهای مذهبی غلط موجود در جهان تسنن که با تولید القاعده رواج یافته، و تعریف تنها راه اصولگرایی دینی در سلفی گری، این جراحی فکری در جهان تسنن را دشوار نموده است.