به چه کسی رای بدهیم؟!

کاندیداهای نهایی انتخابات ریاست جمهوری مشخص شدند. اکنون باید میان اینها یکی را انتخاب کرد، یکی که درجه ایمانی، انسانی، حکمت و تدبیر، صلابت و استقامت و مردمواری بیشتری داشته باشد. فردی که بتواند از عهده کار و رسالت سنگین ریاست جمهوری ایران برآید، پر تلاش باشد و خستگی ناپذیر ، و ملامت ملامتگران او را از پای در نیاورد!

الإمام خامنئي هو من محامی الإخوان؟

عندما کان هناک ثورة الشعب المصري ضد النظام الاستبدادي، على الرغم من الخلافات حول المدخل إیران، الإمام الخامنئي دخل في المجال صراحة. كان لديه خطة واضحة لكيفية توفير المقاومة ضد الحكومة التي أثارت العديد من المفاجآت. خصوصا الروابط الحكومة الشيعية الايرانية مع أفكار السنة، قيل من قبل الإخوان، عرضت من المستعبد، جدا.

مع هذا الوصف، التفاعل بين الشيعة و السنة، كان دائما مع قفزة الإيمان والتفاؤل. أول شخص للاتصال مع الإخوان من إيران، كان نواب صفوي. حتي و قال انه في موقف على سوء المعاملة من قبل جمال عبد الناصر، جاء إلى جماعة الإخوان و حذر ناصر أن القيود في نهاية عاد علیه.

ثم ترجم کتب و مقالات لسيد قطب وغيرهم بكثرة. لیس من المستغرب  أن الإمام الخامنئي ترجم  الى الفارسية کتب(المستقبل لهذا الدین) و (اتهام ضد الغرب) و (تفسیر فی ظلال القران) في السنوات 1960-1980. حتى كان شقيقيه نشط في ترجمة  سائر کتب سيد قطب.

هذه القضية والجهد المبذول لترجمة أعمال سيد قطب، لدی الإمام خامنئي، يثير هذا السؤال، لماذا فاضل شيعی هو زعيم الشيعة  فی العالم حالیا، قبل أربعة عقود قام بترجمة أعمال عالم (سید قطب) الذي كان معروفا في الصراع بين الشيعة والسنة؟

السماحة الإمام  في مقدمة الترجمة (خصائص العقيدة الإسلامية) استجاب هذه المطالبة، قال: و ما عدد الناس مثله في العالم؟

با هاشمی به کجا خواهیم رسید؟

همانطور که از تحرکات اخیر استنباط می شد هاشمی مجددا به عرصه انتخابات ریاست جمهوری وارد شد. گرچه فرزندان مدام می گفتندبابا نمی آید، اما بالاخره بابا ساعت پنج و نیم عصر شنبه، در یک لحظه و به تنهایی به این نتیجه رسید که بیاید!! به قول بچه ها ...

این روزها هاشمی با حلقه امنیتی کمتری در خیابان و به دفعات ظاهر می شود، از میان خیابانهای شلوغ و از میانه شهر، در حالیکه چراغ داخل خودرو را روشن کرده و شیشه بنز نفتی رنگ را کمی پایین داده، در حال مطالعه کتاب به سوی خانه می رود. این روزها بسیاری وی را در خیابان و دقیقا مشابه همین حالت دیده اند.

آمدن هاشمی صداهای بسیاری را بلند کرد. وزیر اطلاعات و سید محمد خامنه ای برابر ورود هاشمی موضع گیری کرده و هشدار دادند. گرچه این اظهارات به زعم برخی باعث جری شدن هاشمی و افزایش هزینه های انقلاب پیرامون مورد حضور هاشمی در انتخابات شده است. در مقابل عده ای مانند توکلی، مطهری و ولایتی سعی در تطهیر هاشمی و پاک کردن ذهن مردم از مواضع هاشمی در فتنه 1388 دارند.

هاشمی کیست و چرا می خواهد در هشتاد سالگی بیاید؟

هاشمی از روز اول در شورای انقلاب بر عرصه های مختلف حاکمیت نفوذ داشته است. این نفوذ و قدرت همزمان با ظهور جمهوری اسلامی بود. حضور در جلسه معارفه نخست وزیر بازرگان اولین ظهور آن است. علیرغم آنکه بازرگان گزینه استاد مطهری بود، ولی هاشمی به عنوان نماد روحانیت در جلسه حاضر شد و این حضور فعالانه تا دوره ای که به پیدایی احمدی نژاد انجامید، ادامه داشت. چنانچه فایزه هاشمی در سال 1388 به این مطلب اشاره کرده است. این حضور و نفوذ به گونه ای بود که سیاست عدم دخالت روحانیت در امور اجرایی حکومت، که از سوی شهید مطهری مطرح گردید، تا سال 1384 به گونه ای دیگر استحاله و دگرگون شد. ولایتی از رویدادهای سال 1384 چنین روایت کرده که یکی از علمای طراز اول، به وی توصیه نموده آقای هاشمی روحانی است و مصلحت نیست که در این انتخابات یک روحانی شکست بخورد. یعنی صنف و طبقه روحانی اولویت پیدا کرد و آن دوری از قدرت اجرایی به کسب قدرت مبدل گردید.

مناسب است بررسی شود که چرا علیرغم انتقادات گسترده ای که در جامعه روحانیت به هاشمی وجود دارد،کماکان  علمای طراز اول از وی حمایت می کنند؟ باید پذیرفت که این حمایت ناخواسته نقش عمده ای در تهییج هاشمی برای ورود دوباره به عرصه ریاست جمهوری دارد. امیدوارم فرصتی باشد تا به این نکته بپردازم.

هاشمی باید می آمد، چرا که پیگیری مطالبات هاشمی و همفکرانش و حتی بخشی از اصلاحطلبان، بدون حضور مستقیم هاشمی میسر نیست. پتانسیل انسانی هاشمی و یارانش آنچنان پایین و بدون پشتوانه است که فقط هاشمی می تواند جریان اصلاح طلبی و روشنفکری غیرفقهی را در مسیر احیا پایدار دارد. همچنین هاشمی بواسطه آنکه میان طبقه دولتمردان سنتی از قدرت و نفوذ خاصی برخوردار است، رد صلاحیت نمی شود. اضافه کنید امکان نزدیک جلوه دادن وی به امام را که گرایش بسیاری در جامعه متدینین سنتی را به سوی وی فراهم کرده و آن خوش بینی را به نفع اصلاح طلبی وارد صحنه کرده و انقلاب را با حمایت بخشی از انقلابیون قشری منحرف خواهد کرد.

اما اینکه اگر هاشمی بیاید چه می شود؟ پیش بینی اینکه دوره ریاست جمهوری هاشمی چگونه خواهد بود، چندان سخت نیست. منهای سیاستهای اقتصادی و اجتماعی که هاشمی همچون دوره سازندگی پیگیری خواهد کرد، هاشمی اگر رییس جمهور شود:

۱- امریکا در دوره خاتمی میخواست به ایران حمله کند ولی تردید در اینکه آیا خاتمی می تواند انقلاب را بدون هزینه تحویل امریکا دهد، ایالات متحده را از این اندیشه دور کرد. در آن دوره حتی امریکا پیشرویهایی هم کرد و ایران را در محور شرارت قرار داد ولی نهایتا از حمله منصرف شد. اکنون که امریکا به گذشته رجوع می کند، می بیند که آن تردید به ضررش تمام شد چرا که ناگهان احمدی نژاد رای آورد و بدون واهمه مقابل امریکا و سلطه خواهی منطفه ای و جهانی اش ایستاد. اکنون امریکا مطمئن است که در صورت پیروزی هاشمی مسیله اصلی مقاومت و ایستادگی برابر ایالات متحده، که نهاد ولایت فقیه و رهبری داهیانه خامنه ای بزرگ است، با یک فتنه بزرگتر از فتنه 1388 مواجه خواهد شد. هاشمی نقش سازشکاری را بازی خواهد کرد که به کینه جریانات سالهای گذشته و بویژه سال ۸۸ و زخمهایی که از آن روزها برداشته، جلوی رهبری عرض اندام خواهد کرد. این اختلاف و فتنه انگیزی توان کشور را معطوف به داخل کرده و کشوکشهای سیاسی و اجتماعی داخلی که با بی اعتبارسازیهای منبعث از فساد اقتصادی همراه خواهد شد، اعتماد مردم به حکومت و مشروعیت جمهوری اسلامی را تضعیف خواهد کرد. در چنین شرایطی امکان تهدید نظامی ایران میسر خواهد شد. همانطور که جنگ تحمیلی در دوره اختلافات شدید میان بنی صدر با خط امام رخ داد.

از سوی دیگر، یکی از شعارهای هاشمی در انتخابات مذاکره با امریکا خواهد بود. مذاکره از نوع هاشمی به معنای کوتاه آمدن از حرفهایی است که قبلا از سوی ملت بر آن پایفشاری کرده است و این عقب نشینی با لحاظ اینکه تمام گزینه های روی میز امریکا کارایی خود را از دست داده، گزینه های تحریم اقتصادی و فتنه انگیزی اجتماعی جواب نداده، باعث جدی تر شدن مراجعه ایالات متحده به گزینه نظامی خواهد شد.

حال با این توصیف، آیا نباید انتظار داشت که نیروهای امریکایی برای اشغال ایران ترغیب شده و احتمالا کشور را مورد تهاجم نظامی قرار دهند؟

۲- هاشمی از قبل به اسراییل این پیام را به صراحت مخابره کرده که سر جنگ با اسراییل ندارد و اگر اعراب قدس را نخواهند، هاشمی اقدامی علیه رژیم صهیونیستی نخواهد کرد. این پیام کوتاه و روشن، یک اعلام بیطرفی از ناحیه است که حسب عقل و تجربه نمی تواند بیطرف بماند. این تجربه از سوی رضاخان نیز مطرح شده بود ولی همان مستمسکی برای دخالت نظامی در ایران و اشغال کشور توسط متفقین شد. لذا اگر اسراییل از عقل محاسبه گر خود بخواهد استفاده کند، بی درنگ اهداف نظامی خود را در ایران دنبال خواهد کرد. بی انگیزگی برای حضور یا عدم حضور در جبهه مقاومت، باعث خواهد شد رژیم صهیونیستی به تاسیسات هسته ای ایران حمله کند، در حالیکه مطمین است پاسخی دریافت نخواهد کرد.

لذا دور از انتظار نیست که در همان سال اول تاسیسات هسته ای بوشهر بمباران شود. این اقدام از سوی رژیم صهیونیستی اتفاق خواهد افتاد.

۳- هاشمی بارها و بارها از لزوم ایجاد شورای فقهی صحبت کرده است. شورای فقهی فتنه انگیزی میان مراجع و رهبری است. این فتنه هیچ منفعتی هم نداشته باشد، جایگاه ولایت فقیه را متزلزل کرده و توسط تئوری پردازان اسلامی یعنی حوزه و روحانیت به چالش کشیده خواهد شد.


لذا با قدرت گرفتن هاشمی، بنیان ولایت فقیه با یک کودتای به ظاهر از دورن نهاد روحانیت روبرو می شود.

۴- آنطور که حوادث بعد از فتنه ۸۸ و اغتشاشاتی که در خیابانها گسترده می شد، در اذهان مرور می شود، پیش بینی می شود موضوع بنزین و کبریت کماکان داغ باشد. اینبار شاید باید منتظر گروههای مسلح به نام ارتش آزادیبخش باشیم تا شعر نه غزه نه لبنان به شکل بهتر و موثرتری با چاشنی باروت و آتش پیگیری شود. این ارتش مانور خود را در تحولات سال ۸۸ و به ویژه در شهر تهران داشته و تجاربی در این زمینه کسب کرده است که در دوره جدید می تواند با برنامه ریزی و قدرت افزونتری به وظایف خود بپردازد.

حال در این شرایط چه باید کرد؟ کدام یک از این جماعتی که احساس تکلیف کرده اند، قدرت مقابله و شکست هاشمی را دارند؟ ولایتی، قالیباف، لنکرانی یا داوود احمدی نژاد؟! اکنون به مانند انتخابات ۸۴ با تعدد کاندیدا مواجهیم و این همان برنامه ای است که در آن سال توسط هاشمی و برای خارج کردن قدرت جبهه باصطلاح اصولگرایان دنبال شد که به لطف الهی به خیر گذشت. قرار بود کروبی یا معین با هاشمی به دور دوم بروند که خدا را شکر ملت حماسه آفرید و نقشه شوم هاشمی نقش بر آب شد.

اکنون نگاهها بیشتر به جلیلی و مشایی است، باید کمی انتظار کشید.

من و مرتضی

سید مرتضی را با روایت فتح شناختم. البته آن موقع نمیدانستم این مستند را چه کسی ساخته، فقط از دیدن مستندی که شبهای جمعه پخش می شد حظ میبردم و آن را ژیگیری می کردم. سید مرتضی که شهید شد ده سال یا یازده سال داشتم، به تازگی نام او را و نام موسسه روایت فتح را شنیده بودم. یادم هست که آقا او را به نام سید شهیدان اهل قلم خواندند و این عنوان روی او ماند.

بعدها، دستم به کتابهایی از آوینی رسید. توسعه و مفهوم آن را با آوینی شناختم. فهمیدم که توسعه در ذات خود با چه ابزار و مفاهیمی شناخته خواهد شد و چه ارمغان خواسته و ناخواسته ای برای ما همراه خواهد داشت. مرتضی آوینی متحجر نبود، تجدد زده هم نبود، متجدد بود اما با مفهوم توسعه چه از جنبه توسعه سیاسی و چه از منظر توسعه اقتصادی مسئله داشت. مسئله جدی و چالشی که یک صف بندی اعتقادی و جریان ساز بوجود می آورد. این نگرش مرتضی آوینی به مفهوم توسعه، غرب، و نظایر آن، یک ارمغان خوب و زیبا داشت. در حقیقت نگاه اوینی برای من شخصیت ساز بود، گیج کننده و سردرگم آفرین نبود. البته هیجانی هم بود و شاید در آن روزها که می خواندم این هیجانی بودن، بسیاری از نیازهای فکری یک جستجوگر را تامین می کرد. بزرگترین درسی از آوینی گرفتم، درس فکر کردن، اندیشیدن، شخصیت داشتن، هدف داشتن و از همه مهمتر برای هدف مبارزه کردن.

یکی از تفاوتهای مرتضی با دیگرانی که می نوشتند و سخنرانی می کردند آن بود که در درسهایش همیشه یک الگوی خوب، قابل اطمینان و به طور ویژه در دسترس معرفی می کرد، او هیچگاه به خودش ارجاع نمی داد، همیشه حرف از خمینی کبیر بود، حرف از مردی که دم مسیحایی او ضمیر خیل کثیری از طبقات مردم را  روشن کرده است. دستور کار روشنفکری انقلابی را صادر کرده است. مسیحی که مرده دلان بسیاری را حیات دوباره بخشیده است. من و بسیاری از هم نسلان من، تجدید حیات بشری را با سید مرتضی فهمیدیم . خدا را شکر که این سوره اندیشه انقلابی را ولو از پنجره بی جان اوراق و صفحات کتابهایش شناختیم!

امروز مرتضی نیست و این فراق به دو دهه نزدیک شده است. در این ایام شبه مرتضاهای زیادی دیدم، کوچک و بزرگ، اما آنکه بتواند مانند او قدرت تفکر و اندیشیدن را مشق دهد، نیافتم. مرتضی برای برخی راوی دفاع و حماسه بود، برای عده ای منتقد سینما، برای برخی مخالف سیاستهای فرهنگی خاتمی و سیاستهای توسعه گرایانه هاشمی، اما مرتضی برای من یک متفکر متعهد بود. اگر مرتضی می ماند میتوانست امثال پوپر و هابرماس را در این مملکت به زباله دان بفرستد، او فکر و تفکر بود. او متخض سینما و مستند نبود، متخض تفکر انقلابی بود. او یک بسیجی واقعی برای روزهای بعد از جنگ بود.

مرتضای من هنوز زنده است. او را لابلای زندگی روزمره میجویم، امیدوارم فرزندان معنوی مرتضی را ببینم.

دفتر جهانگردی شورای نگهبان

این روزها خیلی ها دارند آماده می شوند که رییس جمهور شوند. خیلی های بیشتر در محافلشان دارند رییس جمهور بعدی را مهندسی می کنند! این مهندسان اجتماعی درست مثل ایران خودرو فکر می کنند، شرکتی که دو دهه این سمند لاکردار را به همان قواره اول برایمان زین کرده، و کوتاه نمی اید که می شود چیزهای دیگر هم تولید کرد.

امروز تمایل رییس جمهور سازی از رییس جمهور شدن خیلی بیشتر است. مخصوصا اونهایی که تا حالا چند بار شکست خورده اند، ترکیب چیده اند که رییس جمهور بسازند. بعضیها میخواهند برایمان رییس جمهور بسازند. بعضیها هم رفته اند و پیش ثبت نام هم کرده اند. در حواله هایشان نوشته شده: با امکان صلح!!

تا اینجا قابل تحمل است، می شود به شوخی هم که شده با اینها نشست و برخاست کرد، اما دلزدگی آنجاست که این نامزدها و نامزد سازها، در یک اتاق محبوس نشسته اند و هیچ تصویری از بیرون ندارند. تهران را نمی شناسند،نه زیر پوستش را و نه روی پوستش را. ایران را همین طور، با قوام که بیگانه اند، با مذاهب بیگانه اند، شهید و شهادت را مختص به شیعه می دانند و بس. گذشته از اینها دنیا را هم نمی شناسند. خیلی هایشان نمی دانند امریکای لاتین یعنی چه؟ از خاورمیانه همان تصوری را دارند که از کشورهای مشترک المنافع تصور می کنند. اروپا را که بعید می دانم بشناسند و بدتر از همه، یک لحظه هم فکر نمی کنم که ایالات متحده و ینگه دنیا را بشناسند! فکر می کنند چیزی است شبیه امارات متحده عربی، شاید هم شبیه آلمان فدرال و بلکه شبیه ایران خودمان!!

این فکرها وادارم می کند که به تدوین کنندگان بودجه ۱۳۹۲ ژیشنهاد بدهم، حالا که شورای نگهبان بودجه سه دوازدهم را رد کرده و بودجه انتخابات را کافی نمی داند، و اگر قرار است بودجه شورای نگهبان افزایش یابد، بد نیست ردیف بودجه جدیدی برای شورا بگذارند تا بتواند یک دوره تور جهانگردی برای نامزدها برپا کنند تا هم خودشان حظی ببرند و هم نامزدها چرخی، تا بفهمند قرار است رییس جمهور کدام کشور شوند، نمایندگی کدام عظمت را باید به دوش بکشند، به کدام خانه وارد می شوند، میراث دار کدام جنبش خواهند بود؟

 

 

رییس جمهور آینده

چند هفته پیش برادر عزیزم، آقای تهرانی خواستند که برای مجله شان بنام اصولگرا مطلبی در خصوص ویژگیهای لازم برای رییس جمهور بعدی بنویسم. خیلی بالا پایین کردم که بنویسم یا نه، آخر نظر من معلوم بود و نظر دوستان کمی با بنده دچار اختلاف شده است. علی ای حال نوشتم. یکی دو صفحه ای شد که متن آن را ذیلا آورده ام. میخواستم یک کلام بنویسم: رییس جمهور بعدی باید احمدی نژاد باشد! به دلایل مختلف!!

البته نه اینکه ریاست جمهوری تمدید شود! بلکه بدین معنی که کسی را پیدا کنیم که راه هشت سال گذشته را ادامه بدهد. بعد از اینکه معایب و نقاط منفی آن دوره را پاک کردیم. آدمش را هم داریم. کمی با دقت، و حتی بی دقت هم نگاه کنیم، هست.، در همین نزدیکی!

این جملات را برای دوستانم در مجله ننوشتم، شاید به ترس از سانسور (که این تهمت است). یا ترس از صراحت گویی خودم، یا ترس از رنجیده خاطر شدن برادرم که با خودش فکر نکند روی آدمی حساب کرده که قرابت فکری تام با او ندارد. البته باید بپذیریم که هیچ دو نفری مگر معصومین بطور تام با هم قرابت و همانندی فکری ندارند، پس بد هم نیست که مجله هایمان جای افکار مختلف هم باشد، مهم آن است که راه را گم نکنیم و میراث حضرت روح الله را با رهبری امین به میراث بزرگتری برای آیندگان تبدیل کنیم.

با آرزوی سلامتی دوستان

رییس جمهور هفتم

برای آنکه بدانیم چه رییس جمهوری مطلوب است، ابتدا باید از وضعیت کنونی خود شناخت خوبی داشته باشیم تا بدانیم چه کسی برای مدیریت این وضعیت مناسب تر است. این شناخت را می توان در عرصه اجتماعی،  اقتصادی و سیاسی مورد بررسی داد و با کمی اغماض در حوزه های فرهنگی، آموزشی، دفاعی و مانند آن تسری دارد.

وضعیت ظاهری و محتوایی جامعه امروزین ایران و جهان به طرز قابل تشخیصی با وضعیت یک دهه گذشته متفاوت است. تغییرات اجتماعی گسترده ای رخ داده که توسعه بسترهای ارتباطی نوین، یعنی اینترنت، که واجد معنای دوسویه بودن ارتباطات و رسانه است، در این تغییرات نقش عمده ای را به خود اختصاص داده است. اگر تا دیروز رسانه های دیداری و شنیداری قدرت تصویر سازی هدایت شده از اوضاع جهان را می توانستند تا حد قابل قبولی بر عهده گیرند، امروز بخش اعظمی از قدرت اجتماعی به شبکه های اجتماعی دنیای مجازی منتقل شده است. البته این قدرت نو ظهور، یک خواسته اساسی را میان مردم نمایان تر ساخته که بر اساس آن شهروندان میخواهند به الزامات حراست از حریم خصوصی آنها، توجه بیشتری شده و حرمت آن تامین شود. در کنار آن تفاوت میان ایران و سایر نقاط برای مردم ملموس تر و واقعی تر شده است. آنها میدانند پیشرفت ها و عقب ماندگیها کدام است و برای داشتن وضعیت بهتر باید چه کارهایی انجام داد. علاوه بر این ارتقای سطح دانش تخصصی و بینش عمومی، باعث شده نگاه مردم به واقعیت مسائل اجتماعی و دقیقتر بوده از قشری نگری دورتر شود. امروز مردم نه به راحتی هر حرف و سخنی را می پذیرند و نه به راحتی از موضع و جهتگیریها در عرصه زندگی خصوصی و عمومی خود عدول می کنند، بطوریکه منطق گرایی از جایگاه اصلی در سنجش سخن برخوردار شده است.

از سوی دیگر، مسئله اصلی امروز کشور، و آنچه بیشتر از هر موضوع دیگر مورد توجه قرار گرفته است، مسئله اقتصادی و انتخاب سیاستهای کلان توسعه و پیشرفت است. مردم انتظار دارند چشم انداز روشنی از آینده اشتغال، درآمد، رفاه عمومی و برخورداری از امکانات معقول برای زندگی سالم و آرام داشته باشند. در این مسیر، ایجاد ثبات اقتصادی، محوریت داشتن عدالت اجتماعی در بهره گیری از منابع و ثروتهای ملی و مبارزه ریشه ای و غیرجانبدارانه با رانتخواری و فساد در لایه های حکومت، برچیدن بساط فساد اداری و تسهیل روند ارائه خدمات در دستگاهها و نهادها، خواسته اصلی آنها است. امروز حتی توسعه متوازن و رشد متعادل مناطق زیستی در کشور، فراهم آوردن امکانات زندگی سالم و آینده دار در همه شهرها و روستاها، برخورداری از سطح مناسب اشتغال در گستره کشور و تمرکز زدایی از تجمیع امکانات در یک یا چند شهر و منطقه محدود، بیشتر از گذشته مورد توجه قرار گرفته و ضرورت آن توسط عموم بیشتر درک و فهم شده است.

مسائل سیاسی و بین المللی نیز جایگاه خود را در میان مردم دارد. اعتلای نام ایران و انقلاب اسلامی در جهان، ضرورت گسترش فعالیتهای اجتماعی و اقتصادی و بالا بردن نقش فعال کشور در تحولات منطقه ای و جهانی، مبتنی بر کنشهای واقعی و نه رویکردهای زودگذر سیاسی و بی ریشه، مورد توجه همگان قرار دارد.

حال و با نزدیک شدن به روزهای انتخابات ریاست جمهوری، و نگاه به اینکه فرد دیگری باید به این صندلی تکیه بزند، همه را به این دیدگاه واداشته که در این شرایط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، چه کسی باید عهده دار مسئولیت اول اجرایی کشور باشد؟ چه کسی باید به عنوان نماینده ملت ایران در مجامع جهانی حاضر شود و چه کسی می تواند از عهده مطالبات مردم و اداره ظرفیتهای بالفعل و بالقوه این کشور بر آید؟

سوال اساسی این است که آیا اشخاص و گروههای شناخته شده سیاسی و اقتصادی از عهده این مسئولیت بر خواهند آمد؟ آیا صف بندی سیاسی راست و چپ و ساختار حزبی مرسوم باید در این معرکه وارد شود؟ یا اینکه باید به ادامه روند موجود در نظام اداری و اجرایی کشور ادامه داد؟ یا باید به دنبال چهره های جدید گشت؟

در این میان برخی می پسندند که به تغییر ساختهای اداری کشور و تغییر الگوهای انتخاب و انتصاب مدیران بپردازند، برخی از مدلهای نخبه گرا حمایت می کنند و برخی در مقابل به عوامزدگی نظر دارند. آنها می کوشند مطالبه انتخابات پیش رو را به مدلهای جدید حکومتی گرایش داده، گزینه مورد نظر خود را از صندوقهای رای بیرون بکشند، مفهومی که گروهی از آن با «مهندسی آراء» و دیگران با «انتخابات آزاد» یاد کرده اند. بدون شک هر دوی این گروهها تلقی مسموم و خطرناکی از انتخابات داشته، و هر کدام گرچه به زبانی متفاوت، ولی به هدف واحد، یعنی انحصار و خودکامگی در قدرت می اندیشند.

با این اوصاف چگونه فردی را باید به ریاست جمهوری برگزید؟ این شاخصه ها که به دفعات و در انتخابهای گذشته از سوی دلسوزان و علاقمندان به انقلاب اسلامی مورد توجه بوده است، با توجه به شرایط خاص امروز ضروری است نگاه دوباره ای به آنها شود:

1-    باید تلاش کرد که انتخابات یازدهم دوره ریاست جمهوری، بیش از گذشته مردمی بوده و خواسته واقعی مردم در آن تجلی یابد، ولو آنکه نتیجه آن به مزاق گروهی خوش نیاید. این یک اصل اساسی و محوری در تعیین مصداق مورد نظر برای ریاست جمهوری است. رییس جمهور باید به معنی دقیق مردمی بوده، نماد توافق عمومی مردم ایران باشد. این نماد بودن توافق عمومی، باید با تلاش برای مظهریت رییس جمهور در اجماع ملی یا وحدت ملی که ترجمه ناپسندی از توافق احزاب و گروههای سیاسی اقتصادی بزرگ است، جدا انگاشته شده، حتی از بروز چنین ایده و رویکردی در رییس جمهور بعدی جلوگیری کرد. چرا که رییس جمهوری که وامدار چند گروه و فرقه خاص و قدرت طلب باشد، هیچگاه نمی تواند بر منافع و ثروتهای ملی به خوبی مدیریت کرده، آن را در جهت مصالح عمومی به جریان اندازد. لذا در انتخابات ریاست جمهوری به مانند گذشته، باید جمهوریت نظام را اصل اساسی تلقی نمود و اجازه مصادره آن را به جریانهای منحرف نداد. برای این منظور باید به دنبال فردی برای ریاست جمهوری بود و از شخصی برای تصدی آن دعوت کرد که از توده های مردم برخاسته باشد. طعم زندگی با توده مردم را چشیده باشد. بر ناگواراییها و علاقمندیهای آنان آگاه باشد. باید ساده زیست باشد و منطق سخن و عمل او ساده و قابل فهم باشد. دوری از ریا و دوگانگی یک معیار خوب برای سنجیدن چنین افرادی است. این فرد در همه هیآت مذهبی و اجتماعات فرهنگی و اجتماعی که قرابتی با آنها ندارد حاضر نمی شود، به مسجد و هیاتی می رود که سالها به آن رفت و آمد داشته و با افرادی نشست و برخاست می کند که توافقی برای تقسیم قدرت با آنها ندارد.

2-    شرایط سیاسی و اقتصادی امروز با نگاههای کلاسیک قابلیت مدیریت ندارد. رییس جمهوری باید برای مدیریت کشوری که شرایط خاص اجتماعی را پیش رو دارد و به ویژه با شرایط سخت سیاسی و اقتصادی که از سوی دشمنان بر ایران اسلامی تحمیل شده است، مقابله می کند، از هوشمندی و درایت کافی برخوردار باشد. یک نظریه پرداز اقتصادی، یک ذوالفنون، یک مجری مقتدر یا یک رایزن سیاسی که قدرت اجماع گروههای مختلف و حتی متضاد را با هم داشته باشد، ضرورتا نمی تواند رییس جمهور خوبی هم باشد. رییس جمهور خوب باید حکیم باشد. برخوردار از حکمت به معنی برخورداری از جوشش درونی برای فهم و درک عمیق از گذشته، حال و آینده و قدرت بیرونی برای فائق آمدن بر چالشها باشد. باید از هوشمندی و آینده نگری به گونه ای برخوردار باشد که بتواند آینده ساز باشد. باید تحولات اجتماعی را به گونه ای تدبیر و مدیریت کند که تحولات آتی بر محوریت تفکر و بینش او که ضرورتا منطبق بر بینش انقلاب اسلامی است، رقم بخورد، نه اینکه صرفا بر سایه تحولات پیش رود و بعضا نداند که چه مسیری را باید در برهه های زمانی مختلف هموار کرده یا قدم زدن بر آن را انتخاب کند. اگر مردمی بودن ویژگی اجتماع محوری رییس جمهور خوب باشد، حکمت ویژگی فردی و ذاتی  برای رییس جمهور خوب خواهد بود.

3-    رییس جمهور خوب باید واجد ویژگی شجاعت باشد. باید در موضع سکوت، آرام باشد و در موضع هجمه، بی باک و نترس باشد. از خودکامگی یا ضعف پرهیز داشته باشد و تنها معیار وارد شدن او به معرکه های سیاست داخلی و خارجی، مصالح عمومی باشد.

4-    رییس جمهور خوب باید، به همه اصول انقلاب اسلامی در عدالت محوری، دستگیری از محرومین و ضعفا، رسیدگی به احوال و مسائل روزمره مردم، آبادانی و رشد شهرها، تنظیم نظام اقتصادی و مالیاتی اداره کشور و تامین امنیت و استقلال کشور، چنانچه در اصول اشاره شده امیر المومنین (ع) به مالک اشتر برای فرمانداری مصر تعیین شده است، پایبند بوده، هیچکدام را فدای اهداف کوتاه مدت سیاسی نکند.

ضرورت یا عدم ضرورت رابطه با امریکا

مذاکره یک تابو نیست، یک سیاست و عمل سیاسی است که بسته به مصالح یک گروه و اجتماع سیاسی توسط مردم یا حاکمان مورد استفاده قرار می­گیرد. امروز و در شرایطی که دموکراتها مجددا بر کرسی ریاست جمهوری امریکا نشسته­اند، کاخ سفید برای چندمین بار و البته به ظاهر جدی تر، مذاکره و رابطه مستقیم با ایران را دستور کار خود قرار داده، حتی تغییر در مدیریت دستگاه دیپلماسی خود را، برای  دستیابی به این خواسته، تبلیغ و تفسیر نموده است. مقامات امریکایی، سناریویی را تبلیغ می کنند که طی آن در یک فرآیند چند مرحله­ای، مذاکره پلکانی و قدم به قدم با ایران انجام خوهد گرفت، بطوریکه ازیک مذاکره با موضوع بین المللی مورد توافق، به مذاکره با موضوع بین المللی قابل توافق و نهایتا مذاکره مستقیم و همه جانبه محقق خواهد شد.

پله اول در سالهای قبل کلید خورده است، موضوع افغانستان به عنوان موضوع مورد توافق طرفین مورد توجه قرار گرفته و در یک روند چراغ خاموش و البته بدون مشارکت بازیگران راهبردی سیاست خارجی ایران پیش رفته است. حمایت از سکانداری حامد کرزای و تداوم حضور وی در ریاست جمهوری افغانستان نماد این توافق بوده است، گرچه طرفین همواره گزینه های دیگری را به عنوان گزینه اصلی در نظر داشته و کوشیده اند که شرایط را به سمت منافع خود بگردانند ولی مصلحت اندیشیهایی مانند نگرانی از سلطه دوباره طالبان و افزایش بی ثباتی در افغانستان، از آن ممانعت کرده است.

پله دوم به مذاکرات پیرامون مسائل هسته ای ایران معطوف است. جایی که علاوه بر ایران و ایالات متحده، بازیگران جهانی دیگر مانند اعضای شورای امنیت نیز حضور دارند. این مذاکرات با فراز و نشیبهایی همراه بوده است ولی همواره تداوم گفتگو (با همه اما و اگرها و حتی شرط و شروطی که مطرح شده) از سوی طرفین مطرح بوده است. البته تلاشهای بسیاری برای مذاکره مستقیم بین ایران و امریکا، به ویژه در نشستهای اخیر در استانبول و بغداد از سوی امریکا صورت گرفته که همواره از سوی ایران رد شده است.

پله سوم یک مذاکره مستقیم و همه جانبه پیرامون همه مسائل سیاسی، اقتصادی مورد نظر است تا خصومتهایی که پس از انقلاب اسلامی 1357 در ایران، مشتعل گردیده، مهار و خاموش شود.

با توجه به این سناریوی تبلیغ شده در رسانه های جهانی و تلاشهایی که با ظاهری خیرخواهانه و پیشقدمی از سوی ایالات متحده انجام می­شود، باید به این مراحل و گامها و سایر موضوعات مهم، به گونه حقیقی و واقع نگرانه توجه نمود:

1-    توافق بر سر مسئله افغانستان، بیشتر از آنکه یک جریان برنامه ریزی شده و اصولی باشد، یک جریان تصادفی و بدون دنباله بود. ایران و امریکا در موضوع افغانستان هیچگاه یک مذاکره کامل و رو در رو نداشته اند، بلکه بیشتر یک چشم پوشی بر منافع و مصالح ملی بوده که از سوی ایران اتخاذ شده است، موضوعی که بارها در ایران و پس از اجلاس بن مورد انتقاد واقع و نکوهیده شده است.

2-    مذاکره بر سر مسئله هسته­ای، یک اصل رد شده در جمهوری اسلامی ایران است. پرونده هسته­ای بدرستی معادل استقلال و همتراز تمامیت ارضی ایران است. مسئله هسته ای موضوعی نیست که بتوان بر سر آن با کشور و گروهی مذاکره کرد، دانش و توانمندی هسته ای ایران یک حق مسلم و غیر قابل خدشه است که باید از آن صیانت و پاسداری شود. در حقیقت، پایفشاری بر حق برخورداری از انرژی صلح آمیز هسته ای در ایران، قلب حیات علمی و محرک پیشرفت و توسعه ایران است که التزام به آن حق، بر فرد فرد مردم ایران واجب است که موتور محرک آینده ساز کشور به شمار می­آید. باید در نظر داشت که مذاکره بر سر مسئله هسته ای، به معنی پذیرش سیادت و سرپرستی دیگران برای رقم زدن آینده ایران است.

3-    سابقه سیاستها و ادبیات گفتاری و رفتاری دولتمردان امریکا نشان می­دهد که مذاکره مورد نظر آنان با پیش شرط همراه است. حزب الله و حماس (به عنوان دو جنبش مردمی)، یکی از پیش شرطهای همواره گفته شده آنان است. اگر امروز نیز از مذاکره صحبت به میان می­آید کماکان آن پیش شرطها وجود دارد ولی به لحاظ شرایط سخت امریکا در منطقه، از این پیش شرطها امروز کمتر سخن گفته می شود. این بدان معنی است که نشستن ایران بر سر میز مذاکره، به مقدمه ای نیاز دارد که آن نابودی جنبشهای مردمی منطقه و جهان است.

4-    امریکا قائل به موجودیت نظام جمهوری اسلامی ایران نیست و همواره جنگهای نظامی و اقتصادی علیه ایران به راه انداخته است. امروز سایه سنگین ترین تحریمها و شرایط سخت اقتصادی مانند تحریم بانک مرکزی که باعث بر هم خوردن جریان اقتصاد بین المللی ایران شده است، وجود دارد و نشانه ای برای برداشتن این تحریمها وجود ندارد. این وضعیت باعث ایجاد سختیهای زیادی در زندگی روزمره مردم شده، ثبات اقتصادی در ایران را طی سالهای گذشته از انقلاب، با چالش مواجه ساخته است. امریکا تلاش بسیاری به خرج داد تا از اهرم داخلی برای نشاندن ایران پای میز مذاکره استفاده کند، بطوریکه تلاشهای دامنه داری برای تزریق گفتمان مذاکره با امریکا و نجات اقتصادی برای پیروزی گروههای مورد حمایت امریکا در انتخابات آتی ریاست جمهوری ایران در سال 1392، مورد نظر قرار گرفته است.

5-    وضعیت داخلی و بین المللی امریکا به گونه ای است که نشان می­دهد کاخ سفید محتاج به مذاکره با ایران است. چشم اندازها و آینده سیاست جهانی برای ایالات متحده بسیار ناگوار است، بنیادهای اندیشه در امریکا به این نتیجه رسیده اند که در سال 2030 رژیم صهیونیستی موجودیت نداشته، در برابر آن ایران به عنوان یکی از ده قدرت برتر اقتصادی دنیا و یکی از سه قدرت سیاسی دنیا نقش موثری خوهد داشت. گفته می شود که امریکا برای تداوم حیات اقتصادی و واکسینه کردن خود مقابل تحولات اقتصادی دنیا، بی میل نیست که چین به عنوان ابرقدرت اقتصادی دنیا شناخته شود، ولی تحقیقات صورت گرفته روشن می­کند که اینها یک دغلبازی و حیله است. امریکا بدون شک هیمنه سابق و سالاری نظام تک قطبی را نمی تواند به دوش بکشد. هزینه های تکروی و خوی استکباری امریکا بسیار بالا رفته است و هزینه های آن باعث اضمحلال اقتصاد امریکا شده، آن را به شدت تهدید می کند. بسیاری از هم پیمانهای امریکا در امریکای لاتین، خاورمیانه و شمال افریقا سرنگون یا دچار تزلزل شده اند. تحقیقات و گزارش بنیادهای آینده نگاری نشان می­دهد اکثر حکومتهای هم پیمان امریکا، در منطقه عربی تا یک یا دو دهه آینده، سقوط می کنند. در اروپا هم وضعیت مناسبی پیش روی امریکا نیست و فروپاشی اروپا و هزینه هایی که به امریکا در این منطقه تحمیل خواهد شد، کاخ سفید را تهدید می کند. این در حالی است که در مقابل قدرت ایران روز به روز افزونتر شده است. تقریبا تمامی حکومتهایی که بعضا به دست خود امریکا در منطقه خاورمیانه دچار دگرگونی و تحول شده، رابطه بهتری نسبت به گذشته با ایران برقرار کرده اند. تحولات در مرکز ثقل بهار عربی یعنی سوریه نیز با اندیشه­های ایران بیشتر همراه شده است، بگونه ای که در میدان جنگ دو ساله علیه حکومت بشار اسد، امروز تنها ترکیه و عربستان سعودی باقی مانده اند. امریکا، اروپا، کشورهای عربی مانند مصر و اردن به صراحت خود را از معرکه جنگ کنار کشیدند و فقط دولتهایی مانند قطر و فرانسه هستند که باید تصمیم خود را بگیرند. در مقابل گروه مخالفان مورد حمایت غرب، به مذاکره با ایران متوسل شده و درخواست پایان یافتن منازعات نظامی و مشارکت در عرصه سیاسی را دارد.

درخواستهای کنونی و پی در پی امریکا که امروز با رنگ و لعابهای مزورانه تر سیاسی مطرح می­گردد، بیشتر یک نیاز حیاتی برای سیاست خارجی و حتی سیاست داخلی جامعه ایالات متحده است. باید توجه داشت که جامعه امریکایی در حال یک زایمان ناخواسته و دردهای ناشی از آن است. جنبش 99درصدی گرچه در ظاهر کمتر بروز پیدا می کند ولی یک واقعیت پذیرفته شده در آن جامعه است. در بعد سیاست خارجی، دولت دموکرات دریافته است که به اجبار (و نه به انتخاب) باید به تعدیل سیاستهای حمایت همه جانبه خود از رژیم صهیونیستی روی آورد. در مقابل ایران به نماد سربلندی مقابل طاغوت و استکبار در جهان و نزد آزادیخواهان مبدل شده است. حتی این تلالو در اروپا و امریکا نیز دیده می شود و مشاهده می شود اعتراض به ترور دانشمندان هسته ای اعتراضهای گسترده ای را در امریکا به پا داشته، حتی تصاویر شهدای هسته­ای در خیابانهای ایالات متحده، توسط شهروندان امریکایی به دست گرفته می­شود. این تقابل مصداقی است بر پژوهشهایی که در اندیشکده­های امریکایی انجام شده که قدرت ایران و گفتمانی که در دنیا پیگیری می کند، جدی است. بر پایه همین گزارشها، تهدید اصلی در مسیر امریکا نه چین و روسیه است و نه قدرتهای نوظهورخوانده شده­ای مانند برزیل و هند، بلکه این تهدید انقلاب اسلامی ایران است. لذا در این شرایط در حالیکه ایران اسلامی علیرغم همه تهدیدها و تحریمها، توانسته است نظم اجتماعی خود را حفظ کند و توفیقهای فراوانی در عرصه علمی، اقتصادی و سیاست بین الملل حاصل کند، نشستن بر پای میز مذاکره هیچ دستاورد مثبت و مفیدی برای جمهوری اسلامی نخواهد داشت. ایران بدون امریکا به رشد و بالندگی رسیده است و ضرورت ندارد با دست خود این درخت پاک و آینده دار را با شورآبه آبیاری کند. مذاکره در این شرایط تنها به دو نتیجه منتهی خواهد شد؛ اول اینکه به آزادیخواهان جهان این معنا القا خواهد شد که برای استقلالخواهی و مبارزه با ظلم و استبداد فرجامی وجود نخواهد داشت و دوم آنکه، حیات سیاسی ایالات متحده تضمین و بیمه خواهد شد.

بیداری اسلامی و آفت فراموشی آینده

تحولات موجود در بسیاری از کشورهای اسلامی و عربی که از آن به  «بیداری اسلامی» تعبیر شده است، از آغاز با فراز و نشیبهایی همراه شده است. یکی از مهمترین تحولات مشترک در این جنبشها، «اکنون انگاری» و فقدان آینده نگری است. این معضل به حدی جدی است که آینده تحولات در نقاط مهمی چون تونس، لیبی، مصر، یمن و نظایر آن با ابهام اساسی مواجه است. حتی بیم آن می­رود گروهها و جریانهایی که انقلابها را به دست گرفته اند، همان راه دولتهای استبدادی و ضد دینی قبلی را ادامه دهند.

از نشانه­های این بیم و نماینده شکل گیری چنین مسیر غیر شفافی، پیوستن امریکا به صف حمایت از تغییرات سیاسی در کشورهای منطقه و حمایت از جنبشهای مردم مسلمان (بجز در بحرین) است. همچنین ارائه توصیه­هایی که توسط حکومت لائیکی چون حزب عدالت و توسعه ترکیه ارائه می­شود.

برای بررسی اوضاع و احوال کنونی منطقه بد نیست که مروری مختصر به تاریخ جهان اسلام، بویژه در سده­های اخیر داشته باشیم. می توان اذعان داشت که تقریبا تمام کشورهای اسلامی در سالهای استعمار، دوره­ای از استعمار یا قیمومیت را تجربه کرده­اند. تنها ایران و ترکیه از این قاعده مستثنی بوده­اند که شرایط ترکیه با تجزیه امپراطوری عثمانی و استقرار لائیتیسه در آن، چندان فرقی با سایر کشورهای مستعمره و یا تحت قیمومیت ندارد. در این میان تنها کشوری که از گزند استعمار مستقیم یا قیمومیت (با صرف نظر از اتفاقات بسیار کوتاه مربوط به پایان جنگ جهانی دوم)، مصون بوده­ ایران است.

این تفاوت بدون شک به یک عامل مهم بر می­گردد. در ایران، بعد از روی کار آمدن دولت مقتدر صفوی، همیشه روحیه استقلال طلبی و مطالبه اعمال حق حاکمیت توسط عناصر داخلی به رسمیت شناخته شده است. مردم ایران هیچگاه تصور آینده منهای حکومت ایرانی را نداشته و اجازه نداده­اند چنین تصوری در جامعه پیش آید. این در حالی است که میان سایر ممالک وضعیت به گونه ای دیگر بوده و کشمکشهای فراوانی بر حاکمیتها وجود داشته که حکومتهایی چون اردن، عراق تا دوره صدام، عربستان، شمال افریقا و ... شاهد مثال تاریخی آن است.

این وجه تمایز را در نگاه نخست باید در تفاوت نگرش دینی دوجامعه ایران و اعراب بررسی کرد. جامعه ایران مبتنی بر فقه شیعه، عدالتخواه و ظلم ستیز بوده است، حال آنکه فقه سنی، در دوره­های بسیار (بویژه در عصر عثمانی و همچنین پس از فروپاشی عثمانی)، مدارا و همراهی با قدرت مستولی را سرلوحه قرار داده است. افرادی با گرایش دینی مانند عز الدین قسام، که پرچم مبارزه و دادخواهی را بر دوش بگیرند، اندک و همچنین بدلیل اندیشه رایج، فاقد پشتوانه مردمی بوده­اند. لذا عمده افرادی که توانستند علیه طواغیت بپاخیزند و حتی با استفاده از خدعه و نیرنگ، پرچمدار استقلال خواهی در دوره­های اخیر بودند، نظامیان فاقد ایدئولوژی اسلامی، مانند جمال، اسد، فاروق، قذافی و دیگران بودند که فقدان ایدئولوژی اسلامی آنها را از مردمگرایی دور و نهایتا همه را به ورطه استبداد فرو غلطاند.

در همین راستا، وجود رهبری ذی نفوذ، استقلال طلب، سازش­ناپذیر و مردمی در ایران در همه اعصار و عدم وجود آن در سایر ممالک مسئله مهمی است که انقلابهای کنونی منطقه را با مخاطرات آن کشورها در گذشته روبرو خواهد نمود. وجود افراد با کفایتی چون شیخ کرکی تا میرزای نایینی، میرزای شیرازی، ملاعلی کنی و دیگران تا خمینی کبیر همواره پاسداری از حاکمیت و استقلال ایران را فرض دانسته اند وباعث تثبیت استقلالخواهی بوده­اند، حال آنکه مدارا و تسامح برخی از علمای مشهور اهل تسنن، باعث رشد و نمو استعمار در منطقه و نهایتا شکلگیری و قدرت یافتن سرطان رژیم صهیونیستی شد.

استقامت و تداوم مبارزه تا دستیابی به اهداف انقلاب، ویژگی منحصر به فردی است که تا کنون فقط در بحرین که روحیه­ای برگرفته از روحیه ایرانیان دارد، موجودیت یافته است. پس اکنون که آینده انقلابها مبهم و بعضا بیمناک است، به نظر می رسد، راه چاره البته نه در گسترش تشیع، بلکه مبارزه با روحیه سازشکاری و دور کردن روحیه تساهل و تسامح سیاسی از جهان تسنن است. مسئله­ای که با چالشی جدی نیز روبرو است. سخت گیریهای مذهبی غلط موجود در جهان تسنن که با تولید القاعده رواج یافته، و تعریف تنها راه اصولگرایی دینی در سلفی گری، این جراحی فکری در جهان تسنن را دشوار نموده است.

از موج بیداری تا خیزش انقلابی

بیشتر از یک سال است که موج بیداری اسلامی آغاز گردیده است. همانطور که در ابتدای امر پیش بینی می­شد این موج تا رسیدن به اهداف خود زمانی کوتاه و فوری در پیش ندارد. لازم است این بیداری با طی استواری و بلوغ به اهداف خود برسد. چنانچه سرعت و شتاب در موج بیداری به همان سرعت که می تواند به اهداف اولیه نزدیک شود، به همان سرعت فرو می­نشیند و از اهداف اصلی بازمی­ماند.

poster siasi 411 300x212 اختتامیه جشنواره وبلاگ نویسی بیداری اسلامی و هسته های فرهنگی جوان برگزار شد.

البته بحمد الله و از آنجا که (عدو شود سبب خیر) در این باره، ورود کشورهای غربی و بویژه دخالتهای آمریکا باعث گردید، بالندگی و حرکت صحیح در قیامهای بیداری گسترده تر شود. در ابتدا شتاب تحولات در کشوری مانند تونس ناپایداریها و نگرانیهایی بوجود آورد. فرار و سقوط دیکتاتوری آشکار و وابسته به غرب باعث شد سیر تکوینی لازم در انقلاب مردمی شکل نگرفته و پس از ایجاد یک هیجان عمومی، به همان سرعت کشور به سوی مسیرهای مبهم و تاریک و وابستگی پنهان وارد شود. در صورتیکه با اعمال دخالتهای طرفهای وابسته به غرب (اعم از امریکا، اروپا، ترکیه و اعراب) در کشوری مانند بحرین، با آنکه دیکتاتوری به ظاهر پابرجاست، ولی تصور بازگشت به شرایط قبل از بیداری به کلی پاک شده و آینده­ای روشن­تر رخ نمایی می­کند. در مصر، سوریه  و یمن نیز همین واقعیت جریان دارد و طرفهای مداخله گر غربی-عربی مسیر انقلابها و خیزشها را از خود و توقعاتشان دور کرده­اند. حتی دخالت در سوریه ولو اینکه حکومت اسد تغییر کند و گروههای دیگر جایگزین آن شود، گروه مطلوب غرب بر سر کار نخواهد آمد، یا آنچنانکه امروز غرب به دنبال سقوط بشار و راه اندازی جنگ در سوریه است، این جنگ نفعی برای رژیم صهیونیستی نداشته، سرعت تحولات ضد اسراییلی در منطقه را تندتر می­سازد.

با مقدمه کوتاه بالا، باید این واقعیت را پذیرفت که موج بیداری اسلامی، برای تحقق اهداف خود، نیازمند پایداری و تبدیل موج بیداری به خیزش انقلابی است. در حال حاضر تلاش زیادی از سوی غرب صورت می­گیرد تا تغییرات در حاکمیتهای منطقه حوزه بیداری به اصلاحات سیاسی تبدیل شود. بدون شک، یک حکومت اصلاح شده، همان اهداف حکومت قبلی را دارد و نمی­توان از آن انتظار تغییرات لازم را در صحنه داخلی و بین المللی داشت. کنترل حوادث تونس و تغییر فاز موج بیداری به اصلاحات سیاسی، با دقت در آرایش سیاسی جدید ترسیم شده در آن کشور، مؤید همین مطلب است.

ضروری است برای رسیدن به اهداف واقعی نهفته در خواست مردم برای تغییرات، مدیریت خیزشهای حوزه بیداری به سمت و سوی انقلاب و تغییر سوق پیدا کند. ضرورت این تغییر فاز از آنجا ناشی شده که مردم منطقه حوزه بیداری، با در نظر گرفتن اهداف کلی یعنی، مبارزه با دیکتاتوری، استکبارستیزی بین المللی، استقلالخواهی، رد سازش با رژیم صهیونیستی، و پر رنگ کردن خواسته های اسلامی در این مسیر پر فراز و نشیب قدم نهاده اند. و گرنه، ایجاد اصلاحات غیر بنیادین و صرفا اصلاح چند روش و رویه از مسیرهای دیگر و با تحمل زحمات کمتر، قابل دسترسی بود.

حال برای مبدل ساختن فرهنگ بیداری و اصلاح به فرهنگ تغییر و انقلاب، باید منتظر پدیدار شدن چند اتفاق و تغییر رویکرد بود. اصلی ترین این تغییر را باید در تغییر "گفتمان اعتراض"، به "گفتمان مطالبه" جستجو کرد. آنچه تا به امروز بیشتر بروز و ظهور یافته، اعتراض توده­های مردمی پراکنده­ای بوده که حول یک محور مشترک و عمدتا حول اعتراض به دیکتاتوری، شکل گرفته است. باید در نظر داشت، گفتمان اعتراض به همان مقدار که موجب همگرایی و یکپارچگی برابر حکومتهای فاسد و طاغوتی می­شود، در دوره پس از دیکتاتوری با توجه به آنکه فاقد اهداف مبقیه (پایدار) بوده، موجب واگرایی و از هم گسیختگی می گردد. این آفت چاره­ای ندارد جز آنکه گروههای معترض بدانند نباید فقط به بدیها و ضعفها اعتراض کنند، بلکه باید به وجود نداشتن و فراهم نبودن شرایط مطلوب و مدینه فاضله مورد نظر اسلام اعتراض کنند. در حقیقت باید مسیر اعتراضها در منطقه را از سوی اعتراض به دیکتاتوری، به سوی اعتراض به ممانعت و خودداری از برپایی حکومت اسلامی سوق داد. دقیقا همان مسیری که در بحرین شکل گرفته است. با آنکه به ظاهر این بیداری در رسیدن به اهداف خود ناکام­تر از سایر انقلابهای عربی بوده، اما در شکل دادن به خواست اصلی خود و استواری در آن مسیر، موفقتر از سایر حرکتهای بیداری اسلامی است.

مطالبه حکومت اسلامی، البته با توجه به شرایط روز و وقایعی که در طولهای سالیان متمادی و دوره اخیر بر این کشورها و ملتها رفته است، نیازمند چند مقدمه است:

1-     بازتولید فرهنگ مقاومت و جهاد،

یکی از عواملی که در جوامع اسلامی و بویژه در دوره اخیر، سد راه پیشرفت مادی و معنوی و استیلای استکبار و حکومتهای طاغوت بر جوامع شده، کمرنگ شدن یا گنگ شدن مفاهیمی مانند مقاومت، جهاد و شهادت است. متوقف کردن جهاد به دوره صدر اسلام، تصویر مخدوش و مبهم به جا مانده از کشورگشایی سلاطین مسلمان، عملکرد ضعیف حاکمان برابر دست اندازان به ممالک اسلامی در سده­های معاصر، انحصار مفهوم جهاد به جهاد مسلحانه و غفلت از مقابله با توطئه گریها، شانتاژ گسترده در اطلاق جهاد به حرکتهای زشت و انحرافی ساخته و پرداخته آل سعود و امریکا، و سایر موارد از این دست، باعث گردیده مفهوم متعالی جهاد و مقاومت در محاق رفته و سازش و سرسپردگی جای آن را بگیرد. گرچه امروز مسئله جهاد در مبارزه با دیکتاتورها، البته با تعابیر بسیار سطح پایین، کمی به میدان بیاید، اما عدم شناخت از مفهوم مقاومت و جهاد و مدیریت اعتراضات مردمی باعث خواهد شد، روحیه اعتراضی مردم اثر بومرنگی بر جای گذاشته و آفت جان دوره پس از دیکتاتوری گردد. لذا باید مفهوم و فرهنگ جهاد و مقاومت، همانطور که در قرآن بیان شده، یعنی پایداری در دفاع از کیان مادی و معنوی، مقابله با پدیدآورندگان فقر و عقب ماندگی، دستیابی به عزت و شرافت و کسب استقلال برای برپایی حیات طیبه، در میان افواه مردم و توده­ها تبلیغ و ترویج گردد.

 2-     توده گرایی در مقابل نخبه گرایی،

دیگر تهدید بر سر راه موج بیداری، تکبه بر نخبگان و فراموش کردن توده­ها است. امروز بیشتر از پیش توده­ها تعیین کننده اند. قشر متوسط و پایین جامعه در دنیای کنونی نقشهای بیشتری را عهده دار شده است. ارتباطات و گسترش تکنولوژی، این نقش پذیری و جریان سازی را از اقشار نخبه به سوی اقشار دیگر برده است. توجه به توده سازی، قدرت بسیج اجتماعی در دراز مدت،  و ایجاد ساختارهایی که حضور توده­ها در حرکتهای انقلابی را تضمین نماید، در جوامع تازه بیادار شده و با ملاحظه شرایط اجتماعی خاص آن باید در نظر گرفته شود.

 3-     معاصر سازی چارچوبهای حکومت اسلامی،

برای ترسیم آنچه توده­ها میخواهند، باید تصویر روشنی ارائه داد. آنچه امروز از بیشترین اقبال میان جوامع برخوردار است، تاسیس حکومت اسلامی است. گرچه عنوان می­شود که مردم حکومتی می­خواهند که بر اساس شرع و قانون الهی حرکت کند، اما این خواسته باید تدقیق شود. مردم باید به حکومت اسلامی و لوازم و ساختار و محتوای آن اشراف پیدا کنند. صرف تصدی حکومت از سوی مسلمانان راهگشا نیست و بلکه می­تواند نسخه معیوب و ناکارآمدی باشد که مردم را پس از مدتی از این خواسته گریزان نماید. بدیهی است که دولتها به شکل غربی و رایج آن، مسلمان ترین افراد را نیز استحاله می­کند، پس حتمی است که الگو، محتوا و ساختار حاکمیت اسلامی بیشتر از آنکه امروز به صورت گذرا مطرح می­شود و قالب اصلاح شده­ای از دموکراسی غربی از خود نشان می­دهد، باید باز تعریف و بازیابی شود.